نه...نه...حتی اگه تو باشی...
نه...
به شما مربوط نیست (به تو چه؟)...
الان حوصله ندارم ...
من رو درک کن...
نمی خوام این کار رو بکنم ...
ارزش من بیشتر از این چیزاست ...
و...
اینا کلید رهایی هستند ... چقدر از اینا استفاده میکنین؟ بهتر بگم ،چقدر رو تون می شه اینا رو بگید؟ حرف من با شما نیست که می گید خیلی زیاد... من با اونا کار دارم که میگن خیلی کم...
شاید تو یه جمع دوستانه خیلی کاربرد داشته باشن اما تو جامعه و جایی که باید و باید و باید استفاده بشن ..... هیچ .... هیچ ...
خوب که چی... همه اینا رو میدونن...
درسته ... من فقط میخوام یه یاد آوری کچولو کنم. خیلی از اونایی که روتون نمی شه این چیزا رو بهشون بگین اصلا ارزش کاری رو که شما براشون می کنین ندارن...
به خدا فرق نمی کنه دختر باشه یا پسر ... هر دو شون از جنس خاکن و به قول آقای استوار:همشون می میرن و کود میشن...
آقا الان مهمه... تا کی می خوای برای دیگران زندگی کنی؟.... تا کی می خوای مردم بگن آدمه خوبیه؟ ... ول کن حرف مردمو ... اصلا این مردم مهم نیستن ... تویی که مهمی .... تو باید احساس کنی که خوبی....خوب ، نه برای دیگران... برای خودت... برای خودت ...و فقط و فقط برای خودت... الان وقتشه که مال خودت باشی تا فردا حسرت نخوری ... مگه نه؟
مشکل ما اینه که برای دیگران زندگی می کنیم .... مشکل ما اینه که نمیتونیم با اختیار خودمون سوالی رو که از ما می کنن جواب ندیم... نمی تونیم بلد باشیم و جواب ندیم ...
هر کس که امروز یه نه بزرگ به دیگران و یک آره بزرگتر به خودش نگه... بازنده ی بزرگ زندگیشه و محکوم به مرگ تدریجیه....
من این کارو میکنم و هیچ کس نمیتونه من و منصرف کنه ... به قول استوار جون عزیزم:
Be the master of your life, not the slave of your life
روش فکر کنین... حقیقت اینه... نه اون چیزی که تو خونه ،مدرسه ،دانشگاه ،اجتماع یا هر جای دیگه به ما یاد دادن ...
من تصمیم خودم رو گرفتم ... حالا نوبت توست ...یا الان... یا هیچ وقت .........
روی یک سکو تنهای تنها نشته ام و از پنجره ای نیمه باز به دور دست ها می نگرم ... برفی است که به آرامی یک رویای لطیف زمین سیاه خاکی را سفید پوش می کند ... و شاخه گلی سرخ روی برف های سفید خودنمایی میکند... هر چه هست ؛نشانه عشق نیست...
من، ترس ، آینده و انتظار ...
تا حالا فکر کردی اگه دو تا بال داشتی چی کار میکردی... حتما میگی اون قد بالا می رفتم تا برسم به ......
دروغ میگی!!! اینی که میگی مال تو قصه هاست...مگه نه؟؟؟!!!
امروز اونقدر ترس بر تو حکم فرماست که اگر واقعا دو تا بال برای پریدن داشتی ، از ترس سقوط ؛هرگز پرواز نمی کردی ...
اینه حقیقت اون چیزی که تو را زنده نگه می دارد ...
اما دیگه بسه...
پرواز کن...
یا همین امروز پرواز کن یا تا آخرعمرت فقط زنده باش ...
آرزوی روزهای برفی و هیچ ... حتی دریغ از چند قطره باران... دریغ از تکه ای ابر در آسمان ... زمستان سپری شده ی بدون برف و .... واندیشه ی خاک گرفته ی من که روی یه سکو؛ کنار چند ورق کاغذ و یک شاخه گل سرخ ... و رویایی زنجیر شده ... وتنها ناجی من ؛ انتظار... تنها انتظار و هیچ ...
توضیح: عزیزانی که منتظر قسمت دهم رابطه هستند بدونن که دیگه رابطه از تو این وبلاگ رو آنتن نمیره (به قول سیب زمینی) ... البته من و سیب زمینی هیچ مشکلی با هم نداریم... منم که با خودم مشکل دارم ... لینک سیب زمینی جون رو این کنار گذاشتم ... میتونین به صورت مستقیم و بدون سانسور از خودش بگیرین... الان باید متن ۱۵ -۱۶ هم باشه(فک کنم).. سیب زمینی جون خیلی خیلی ازت ممنونم...
